|
انگار همین دیروز بود
برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی
دستام از برخورد با دستت لرزید
سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم
اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود
همه چیز رو تار میدیدم
حتی نتونستم تورو...
برای اخرین بار!
کامل ببینم...
دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی
دستام از اشکات خیس شد
نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم
چون که طاقت اشک های تورو نداشتم
باید میرفتم
موندنم سخت تر از رفتنم بود
شاید اگه میموندم
فراموش میشدم
اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم
دستامو با سردی از دستات در اوردم
با صدایی که سعی میکردم نلرزه
فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم
تو هم رفتی
اما صدای هق هقت می امد
...
از خودم بدم میومد
منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم
باعث اشک ریختنت شدم بودم
شروع به دویدن کردم...
داشتم از خودم فرار میکردم
اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود
هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد
تنها جایی که میتونست منو تسکین بده
اون کوچه خلوت بود
...
حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه
داره بارون میاد...!
به اون درخت گردویی که
همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم
...
دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن
و برای هم با احساس صحبت میکردن
تمام تنم لرزید
پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن...
صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد
دوباره شروع به دویدن کردم
از اونجا رفتم
چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم
|