|
در خود مي نگرم که ترکيب عقل و احساس،
چگونه عاجزانه تو را مي خواند...
در جهاني که لحظه لحظه از بار محبتش کاسته مي شود،
جز تو کسي دردم را نمي داند...
نازنينم...
مي خواهم هميشه از تو بنويسم
بي آنکه در جستجوي قافيه باشم
بي آنکه واژه ها را انتخاب کنم...
مي خواهم چشمهاي خيسم را آنقدر به جاده بدوزم
تا از پس ِآن بيرون بيايي...
مسافر روياي ِمن...
چشمهاي ِخيس ِ من، فقط به نم نم باران سلام ميکند...
تنها با ياد توست که هر شب به آسمان دل مي بندم،
به اينکه بالاخره روزي تو را از نزديک خواهم ديد....
بخوان، بيشتر بخوان، احساس ِتازه ي مرا....
بهترينم؛
با چه نامي صدايت کنم
واژه ها در مقابل تو سر تعظيم فرو مي آورند...
چگونه از تو بنويسم
در حالي که قلمم در برابر تو ناتوان است...
به چه زباني دوستت دارم را برايت تعبير کنم
تا ناباوري را که در عمق پندارت لانه کرده، بسوزانم...
مهربانم؛
هنوز عشق در عمق ِ وجودم بلوا مي کند،تا هميشه
من وتو
هنوز هم مي توانيم دستهاي باد را به گرمي بفشاريم
هنوز هم مي توانيم چشم بسته دنيا را ببينيم
هنوز هم ميتوانيم بدون تکرار با باران بخنديم
هنوز هم مي توانيم،آري من و تو ميتوانيم
نه! نازنينم؛
اطمينان داشته باش که هيچ گاه برايم تکراري نخواهي شد.
اطمينان داشته باش هميشه و همه وقت دلتنگِ حضورت هستم...
نگران نباش،محبوبم؛
قلب من و تو هميشه براي هم خواهد تپيد، تا ابد
نفسهاي من از خيالِ حضورت به شمارش مي افتد، تا بي نهايت
گرماي دستهاي دو دلداده هيچ گاه تکراري نخواهد شد،حتي تا قيام ِقيامت...
باور کن!!!
نازنينم....
به من نگاه کن
اين بار هم گناه ِ نگاه ِ تو ، پاي ِ من
به من نگاه کن
من به نگاهت محتاجم
به لحظه لحظه ي بودنت
به حس ناب و دوست داشتني ات
به تکرار دوستت دارم هايت
به من نگاه کن
نياز مرا درياب
نياز ِمن ،چيزي فراسوي نيازهاي ِهميشگي ست....
به من نگاه کن
هر جا که مي روم تو را مي بينم...
همه جا بوي تو به مشام مي رسد....
در تمام فضاها صداي تو طنين انداز است.....
صدايت آرامش وجودم است
صدايت را از من دريغ نکن...
نگاهت را از من نگير......
ميخواهم تمام خوبيها را با تو تجربه کنم؛
ميخواهم همان باشم که تو ميخواهي؛
ميخواهم به پاس اين همه مهر و عشق،عاشق ترين باشم.....
مهربانم،
تو زيباترين واژه ي احساسي
تو سرشار ازِ احساسي
تو مهري، تو محبتي...
اصلا ً تو ،خود ِ عشقی
معشوقه من خیلی دوستت دارم
|