تبليغاتX
ستاره دختره تنها

ستاره دختره تنها

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
جالب
 

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم


نويسنده: ستاره مورخ: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 0:12
|+|
دوستی
 

 

دوست دارم

 

وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط

یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی

نباشه هیچ عشقی نباشه یه خواستیم

جدا بشیم بریم خیلی ساده اون بارون

چشمام تمومی نداره اخه دلم برای

تو یه بیقراره گفتی نمی خوامت

عاشقت نمی شم گریه هاتم

دیگه برام فایده نداره دید

که عاشقت کردم

خودت گفتی که

فکر نمیکردم

اینجوری

عاشقت بشم

ولی دیدی که عاشقت

کردم اما من واسه تو میمردم

دوستم نداشتی غصه میخوردم اخرش

دل تو رو بردم گفتی منو میخوای چیکار تنها برو

هر جا میخوای .واسه تو میمردم غصتو میخوردم یواشکی

عکستو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار

عکست بیدار میموندم غصتو میخوردم

دیدی که عاشقت کردم خودت

گفتی که فکر نمیکردم

این جوری عاشقت

بشم ولی دیدی

که عاشقت

کردم.

 


نويسنده: ستاره مورخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 در ساعت: 0:10
|+|
سلام عزیزای دلم
 

اینم آپ جدید

 بعد از خداحافظی

  اگه عمری باشه دوباره آپ می کنم


نويسنده: ستاره مورخ: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 در ساعت: 0:56
|+|
مواظب باشيد عشق چشماتونو کور نکنه !
 

 

آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکن

 


نويسنده: ستاره مورخ: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 در ساعت: 0:47
|+|
آخرین آپ یعنی خداحافظی
 

خداحافظ همین حالا . . .

 

 

خداحافظ همین حالا‌‌ همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

                          خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

                             به یاد آسمونی که من واز چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

 نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست 

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی توام با تو همینه رسم این دنیا

 

خداحافظ ................ همین حالا................... خداحافظ.................

 

برای همیشه خداحافظ

 

 اون منم

 

اون که هر چی ابر دنیاس ، خونه داره تو چشاش

اون که ناچاره بخنده ، اما گریه س خنده هاش

 اون که تو شهرش غریبه ،‌ با یه عالم آشنا

هیچ کدوم باور نکردن ، غربت تلخ صداش

 اون منم ،‌ اون منم ، اون منم

بغضمو تو گلوم می شکنم

دیروز من ، مثل امروز ، مثل فرداس

هر روز دستام ،‌سرد و تنهاس

دیروز ، امروز ، فردا

خیلی سخته ،‌ این تنهایی ، بی فردایی

 تنها موندن ، تنها خوندن

 تنها ،‌ تنها ، تنها


 اون که خیلی قصه داره ، رو لبای بی صداش

 مونده فریادش تو سینه ،‌در نمی آد از لباش


 قد یه دنیا کتابه ، با یه عالم گفتنی

هر کدوم از غصه هاشون ، هر کدوم از قصه هاش

اون منم ، اون منم ، اون منم

بغضمو تو گلوم می شکنم

 

خیلی سخت خداحافظی


نويسنده: ستاره مورخ: شنبه یکم دی 1386 در ساعت: 0:14
|+|
راز عشق
 

 

گلمی به خدا

 

راز عشق در تواضع است

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد

 

 

راز عشق در احترام متقابل است

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است

با احترام به نظریاتش گوش کن

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد

 

 

 

 راز عشق در این است که

به یکدیگر سخت نگیرید

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است

 

 

راز عشق در این است که

هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین

لبخندی از روی محبت

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد

 

 

راز عشق در این است که

رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

بکار که زیبایی بروید

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند نباید به آن

مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

 

 

 

 راز عشق در خوش مشربی است

شوخی با دیگران را فراموش نکن در ضمن

مراقب شوخی هایت هم باش

شوخی نا پسند نکن شوخی باید از روی حسن

نیت باشد ،نه نیشدار

 

 

 

  راز عشق در این است که

حقیقت اصلی عشق یعنی تفکر را از یاد نبری

آیا یک رابطه دراز مدت مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست؟

 

 

راز عشق در این است که

مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی

و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری

با این که احساس جلوه الهام است اما شخص

عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند

قلبت را آرام کن

تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها

را آنگونه که هستند در یابی

 

 

 

راز عشق در این است که

طرف مقابلت را تحسین کنی

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

می داند ،از تحسین غافل نشو

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

بگویی : دوستت دارم

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

 

 

راز عشق در این است که

در سکوت دست یکدیگر را بگیرید

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید

 

 

راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است

برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید

سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود

تار های صوتی را آرام و رها نگه دار

اگر آن احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی

باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد

 

 

راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی

زیرا چشم ها پنجره های روح هستند

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی

مثل آن است که

پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی

و به خانه گرما و جذابیت ببخشی

 

 

  راز عشق دراین است که

از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید

زیرا نقص همواره جزء لا ینفک انسان است

ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن

که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند

نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد

 

 

راز عشق در این است که

حس تملک را از خود دور کنی

در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود

شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند

گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب

استفاده کند

 

 

 

 

 


نويسنده: ستاره مورخ: جمعه بیست و سوم آذر 1386 در ساعت: 0:14
|+|
๑۩۞۩๑ روزگار ๑۩۞۩๑
 

 

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي

 

 

کنارآشیانه تو آشیانه می کنم

                          فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

                      کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

                       و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

        

سرنوشت

 

   

راستی چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری در حالی که تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن و باز هم نفرین به تو ای سرنوشت

 

 


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 در ساعت: 0:33
|+|
محاسبم نسبت به تو این شد
 

 

________66868686849840327946 ___
_______________575654&_________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___1722545325981_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________
____________89004_____________

 

 


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 در ساعت: 0:29
|+|
پائیز

 


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه هشتم آذر 1386 در ساعت: 0:50
|+|
به نام مكانيك قلبهاي تصادفي

 

 

به نام مكانيك قلبهاي تصادفي

 

 

روي دفترهايم

             روي ميز تحريرم

                                روي ماسه ها

                                                 نام تو را مي نويسم

 

روي همهء صفحه هاي خواند شده ي زندگيم

          روي صفحه هاي سياه و سفيد

                روي سنگ و خون و آهن

                        

      نام تو را مي نويسم

 

 

 

                          ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ

 

 

                               مرا درياب كه درياي من بي تو مرداب است

                  

                         ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ

 

گفتند دوست داشتن انتظار كشيدن است باورم نشد

گفتند دوست داشتن خون دل خوردن است باورم نشد

گفتند دوست داشتن جدايي است باورم نشد

گفتند دوست داشتن رنج كشيدن باورم نشد

حالا تو را دوست دارم همه چيز باورم شد

 

 

                               ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღ                                  

 

 

رفاقت قصه تلخي است

كه ازنمش گريزانم؟!

 

ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ

 


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه هشتم آذر 1386 در ساعت: 0:20
|+|
به نام تك ستاره ي شبهاي تارم
 

بزار تنها باشم تنها بميرم

                               ديگه از درد و غم آروم بگيرم .

            برم پيدا كنم يه جاي خلوت

بشينم اشك بريزم تا قيامت .


نويسنده: ستاره مورخ: جمعه دوم آذر 1386 در ساعت: 23:29
|+|
تقديم به تو

 

 

 


نويسنده: ستاره مورخ: جمعه دوم آذر 1386 در ساعت: 23:18
|+|
........انگار همین دیروز بود........
 

انگار همین دیروز بود

برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی

دستام از برخورد با دستت لرزید

سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم

اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود

همه چیز رو تار میدیدم

حتی نتونستم تورو...

برای اخرین بار!

کامل ببینم...

دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی

دستام از اشکات خیس شد

نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم

چون که طاقت اشک های تورو نداشتم

باید میرفتم

موندنم سخت تر از رفتنم بود

شاید اگه میموندم

فراموش میشدم

اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم

دستامو با سردی از دستات در اوردم

با صدایی که سعی میکردم نلرزه

فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم

تو هم رفتی

اما صدای هق هقت می امد

...

از خودم بدم میومد

منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم

باعث اشک ریختنت شدم بودم

شروع به دویدن کردم...

داشتم از خودم فرار میکردم

اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود

هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد

تنها جایی که میتونست منو تسکین بده

اون کوچه خلوت بود

...

حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه

داره بارون میاد...!

به اون درخت گردویی که

همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم

...

دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن

و برای هم با احساس صحبت میکردن

تمام تنم لرزید

پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن...

صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد

دوباره شروع به دویدن کردم

از اونجا رفتم

چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعت: 3:38
|+|
عشق یعنی .....
 

عشق یعنی پاکی و صدق و صفا خود شناسی حق شناسی از وفا

عشق یعنی دور بودن از خطا بنده بودن خلوت دل با خدا

عشق یعنی نفس را گردن زدن پاک و طاهر گشتن روح و بدن

عشق یعنی صیقل زنگار دل دیدن اسرار غیب در جام دل


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعت: 3:23
|+|
هیچکی نمونده....
 

 

لحظه ها را با تو بودن در نگاه تو شکفتن

 

حسه عشق و در تو دیدن مثل رویای تو خوابه

 

با تو بودن ، با تو رفتن تا همیشه تو رو داشتن مثله تشنگی آبه

 

اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم

 

اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

 

بی تو اما سر سپردن ، بی تو و عشق تو مردن

 

تا همیشه تو رو خواستن واسه من رنج و عذابه

 

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

 

توی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست

 

توی قلب من عزیزم هیچکسی جایی نداره

 

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره......

 


نويسنده: ستاره مورخ: پنجشنبه یکم آذر 1386 در ساعت: 0:29
|+|
..::رسم روزگار::..
 

اين رسم روزگاراست
یک روز سوارخ کوچکی در یک پیل ظاهر شد
شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای
خارج شده از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام تلاش
خودرا انجام داده و نمی تواند ادامه دهد
آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله
را باز کرد
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد وچون انتظار داشت که
بالهای پروانه باز،گسترده و محكم شوند واز بدن پروانه محافظت كنند،
!هيچ اتفاقي نيفتاد
در واقع پروانه بقيه عمرش خزيد و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز كند.
چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بودكه
محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بود
كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش
قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند
نكتــــــــــــــــــــــــه در اينجاست
گاهي اوقات تلاش تنها چيز نيست كه در زندگي ن